
سر به سرم نگذار، من بابا ندارم بال و پَرم زخمیست حتی پا ندارم جای کتکها بر تنم خیلی سیاه است از زرد و حتی در صدا آوا ندارد حالا که پاهایم رفیقِ نیمه راه است نامرد نزن، من با کسی دعوا ندارم از چشمهایم میتوان فهمید راحت دیگر به تن آن صورت زیبا ندارم از بس که سیلی خوردهام این چند روزه بابا برای ضربههاشان جا ندارم از شدت افتادنم از رویِ ناقه حالا برای زنده ماندن نا ندارم گوشوارههایم را پدر یادت میآید؟ یادش به خیر، میبینی آنها را ندارم؟ چشم تو روشن پهلوی من را شکستند دیگر نگویی ارثی از زهرا ندارم اصلا تمامِ این کبودیها فدایت من مشکلم این است که، بابا ندارم شاعر: جواد قمری ***