نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ز خوناب جگر ساغر گرفتم اَبَد والله ما نَنسی حسینا گلاب خون ز چشم تَر گرفتم اَبَد والله ما نَنسی حسینا سراغ لالهی خونی خود را اَبَد والله ما نَنسی حسینا ز تیر و نیزه و خنجر گرفتم اَبَد والله ما نَنسی حسینا اَبَد والله یا زهرا ما نَنسی حسینا... سلام از عمق جان گفتم به جانان اَبَد والله ما نَنسی حسینا جواب از پیکر بی سر گرفتم اَبَد والله ما نَنسی حسینا به هر زخم تنش کردم نظاره اَبَد والله ما نَنسی حسینا نشان از بوسهی مادر گرفتم اَبَد والله ما نَنسی حسینا جدایی سختتر از ترک جان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا فراق یار نرگ بی امان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا دلم چون جسم یاران پاره پاره اَبَد والله ما نَنسی حسینا دو چشمم چون گلویش خون فشاند اَبَد والله ما نَنسی حسینا اَبَد والله یا زهرا ما نَنسی حسینا... عَنان دل به پای یار بسته اَبَد والله ما نَنسی حسینا عَنان ناقه دست ساربان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا دگر باغم نه گل نه باغبان داشت اَبَد والله ما نَنسی حسینا خزان بود خزان بود خزان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا کنار جسم هجده مَحرم خویش اَبَد والله ما نَنسی حسینا مرا در صف نامَحرمان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا خدا داند به چشم خویش دیدم اَبَد والله ما نَنسی حسینا که اشک ناقهها بر من روان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا تنم با کاروان میرفت اما اَبَد والله ما نَنسی حسینا روانم پیش آن سَرو روان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا ز بانگ وا حسینا شد یقینم اَبَد والله ما نَنسی حسینا که زهرا در میان کاروان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا رها کردم به صحرا ماه خود را اَبَد والله ما نَنسی حسینا که تنها آفتابش سایهبان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا دریغا ای دریغا ای دریغا اَبَد والله ما نَنسی حسینا که باغم را نه گل نه باغبان بود اَبَد والله ما نَنسی حسینا
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد