
کاش میشد بگذارند، مهیا گردم شب او صبح، به محراب مصلی گردم شب او صبح نشد، نیمه شب او را بردند تا که با زخم زبان، آن شبش احیا گردد شعله بر خانهاش انداخت، حرامی تا زود در این خانه به یک ضربهی پا، واگردد باز کم بود که میخی به تنی، جا گردد پیش طفلان پی مرکب، پدر پیری رفت تا که این کوچه پر از، نالهی بابا گردد گردیده بود همدست، قنفذ با مغیره او با غلاف شمشیر، او تازیانه دو قدم راه نرفته، به زمین میافتاد که پر از زخم تن، خستهی مولا گردد فرصتش هیچ ندادند و کشیدند تنش قبل از آنی که نفس تازه کند، پا گردد گرچه میخورد زمین، گرچه کشیدن به خاک اما روضهای خواند، غمش باز مداوا گردد روضهی غربت پیری، که به زانو آمد به امیدی که گل، گم شده پیدا گردد خیز از جا، آبرویم را بخر عمه را از بین نامحرم ببر