
دل شیعه از درد شعلهور شد که آتش همدم دیوار و در شد بلندای زمان در شعله میسوخت در باغ جنان در شعله میسوخت دری از خانهای در قریهای نه زمین و آسمان در شعله میسوخت چهل نامرد از در رد شدند و یکی در آن میان در شعله میسوخت میان آن حرارت میخ هم بود دل مادر از آن در شعله میسوخت لگدها را بدون هیچ ترسی از خدا میزد صدای مادری را میشنید و بیحیا میزد تمام کینه را در دستهایش جمع میکرد و فقط از بغض حیدر همسرش را بی هوا میزد عجب آغوش گرمی داشت محسن آن زمانی که میان شعلهها با مادر خود دست و پا میزد