نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خیبر شکن مقابل زهرا نشست و گفت: در بستری و حال سرایم عوض شده زهرا تمام قوّت جان منی، بخند با گریهات زمانه برایم عوض شده دیشب عبام را رویت انداختم ولی دیدم سحر که رنگ عبایم عوض شده ******* ناگهان در واشد و مِسمار پهلو را گرفت دست شعله بیمهابا پای گیسو را گرفت پهلوی زخمی جدا و صورت نیلی جدا یک غلاف بیمروّت جان بانو را گرفت دست نامحرم چنان زد، بند دلها پاره شد وای از دستی که از چشمان او سو را گرفت دور از چشم علی هرشب که بانو ناله زد زینب آمد خونِ روی زخم بازو را گرفت شعله زد دیوار از تنهاییاش، در بعد از آن آشیانه سوخت در آتش، کبوتر بعد از آن شدت چرخیدن در باشد و زن باردار کودک اول ضربه خواهد خورد و مادر بعد از آن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد