
بیا که گریه کنم لحظه های آخر را بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح بنالم از سر شب روضههای مادر را پرید خواب رباب از خیال حرمله باز گرفته است به چادر گلوی اصغر را خدا کند که بمیرم در این شب و فردا که روی نیزه نبینم سر برادر را خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم به زیر بوسۀ نیزه تنی مطهر را خدا کند که نبینم به روی تشت طلا جسارت نوک چوب و لبان پرپر را