نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

انیسِ درد و غمی بی شماره می گردم غریب و خسته پِیِ راهِ چاره می گردم عزیز بی سرِ من، زیرِ دست و پا مانده من از فراغِ تو غرقِ شراره می گردم اسیرِ كعبِ نی و تازیانه ها، ازجان به پای نیزه ی هفده ستاره می گردم شبانه، در پیِ آن دختران كه جان دادند زمانِ حمله ی فوج سواره، می گردم دو نازدانه ی تو گم شدند، اما من اگر چه رفته توانم، دوباره می گردم پس از جنایتِ این ساربان، دِگَر تا صبح به دورِ این بدنِ پاره پاره می گردم زداغِ رفتنت از اشك، دیده دریا شد به خیمه پایِ هرآنچه مغیره خو، وا شد به خیمه گاه از آتش، زبانه بالا رفت به رویِ دخترِ تو، تازیانه بالا رفت به جانِ اهلِ حرم ظالمانه افتادند به وقتِ غارتِ خیمه، امان نمی دادند خدا گواه، ز ما راهِچاره را بردند ازآسمانِ دلِ من، ستاره را بردند به پیشِ دیده ی خیسِكبوترانِ حرم به روی نیزه، سرِ شیرخواره را بردند زدند هرچه كه می گفت، این یكی را نه رباب ضجه زد و گاهواره رابردند به دست، هرچه كه آمد، حرامیان بردند فقط نه معجر و نه گوشواره را بردند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد