نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

باز دلشوره می كُشد من را كاش می شد كه شب سحر نشود صبح فردا نیاید و با من كاروان تو در به در نشود خار صحرا اگر كه می چینی دشتی از خار بر جگر دارم من بمیرم به جای تو ای كاش حیف تنها دو تا پسر دارم از سر شب رباب در خیمه چادرش را كشیده روی علی تا كمی كودك تو می خندد بوسه می گیرد از گلوی علی حرمله آمده زبانم لال برده خواب تمام قافله را با سر انگشت خود رباب امشب می كِشد عكس تیر حرمله را از همان روز اول سفرت گفت چشمت كه بر نمی گردم با خودم چند معجر نو با چند چادر اضافه آوردم پیش رویت نشسته ام اما حالتی مثل محتضر دارم هرچه فردا خدا نكرده شود مادرم گفته و خبر دارم گفته فردا تو تشنه می مانی تَرك از زخم ها لبت دارد چشم های تو تار می بیند میل گودال مَركبت دارد هیچ كس نیست حامی ات اما در عوض آنقدر حرامی هست تكیه بر نیزه ی شكسته دهی عوضش نیزه دار شامی هست گفته فردا به خیمه می آید ذوالجناحی كه زینش از خون است حرمت در میان نامحرم قتلگاهت زمینش از خون است
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد