نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور ... قومی در آغوش خدا ، قومی ز حق دور ... یک سو صف حق ، سوی دیگر بود باطل ... قومی پی دلدار و قومی بنده ی دل ... آن سو خیام نار و این سو خیمه ی نور ... آن سو سرار دیو و دد ، این سو همه حور ... خلقت میان این دو خیمه ایستادند ... قومی به آن ، قومی به این سو رو نهادند ... ای دوست خود را در کدامین خیمه دیدی ... یار حسینی یا طرفدار یزیدی ... خود در چه قومی کرده ای احساس خود را ... بگشای چشم عبرت و بشناس خود را ... آن سو ز حق دل ها جدا بود و جدا بود ... این سو خدا بود و خدا بود و خدا بود ... آزاد مردان دور ثارالله بودند ... از سرنوشت خویشتن آگاه بودند ... همچون عروسان مرگ خون را طوق کردند ... غسل شهادت در سرشک شوق کردند ... بنوشته بر رخسار خود با اشک دیده ... تنها حیات ما جهاد است و عقیده ... در انتظار صبح فردا بی شکیب اند ... هر یک زهیر اند و بریر اند و حبیب اند ... عباس گوید وقف خاک دوست هستم ... این دیده ، این پیشانی ، این سر ، این دو دستم ... من زاده ی آزاده ی ام البنینم ... مشتاق شمشیر و عمود آهنین ... فردا کنم دریای خون دشت بلا را ... چون روی خود گلگون کنم کرب و بلا را ... اکبر که از سر تا قدم پر از خدا بود ... ممسوس در ذات خدا از خود جدا بود ... پیش از شهادت حال با شمشیر می کرد ... آیینه ی دل را نشان تیر می کرد ... دریای خون آغوش مولا بود بر او ... زیباتر از دامان لیلا بود بر او ... قاسم عروس مرگ را در برگرفته ... گویی دوباره زندگی از سر گرفته ... از بس که دارد مرگ خود را چون عسل دوست ... بر قامت رعنا زره پوشیده از پوست ... ثارالله اکبر چراغ انجمن ها ... بنشسته دور از انجمن تنهای تنها ... چون شمع سوزان اشک و سوز و تاب و تب داشت ... آوازه ی " یا دهر اف لک " به لب داشت ... گردیده عاشورا مجسم در نگاهش ... می بود سعی از خیمه گه تا قتلگاهش ... صد بسمل بی بال و پر می دید آن شب ... آب آور بی دست و سر می دید آن شب ... می دید پرپر بوستان هاشمی را ... غلتان به خون هجده جوان هاشمی را ... می دید از خون بزم گلباران خود را ... اندام پاره پاره ی یاران خود را ... می دید در دریای خون تاب و تبش را ... بالای تل زینبیه ، زینبش را ... می دید نوک نیزه ی دشمن سرش را ... پاشیده از هم عضو عضو اکبرش را ... در کفه ی عشق و ارادت ، هست او بود ... قنداقه ی اصغر به روی دست او بود ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد