
این قلب بیاراده فقط با علی بود تا انتهای جادّه فقط با علی بود از دستپخت فاطمه، یکعمر میبرد هرکس که صاف و ساده فقط با علی بود تاریخ گفته است به اهل فرارها آنکسکه ایستاده فقط با علی بود مستیم از هوای نجف؛ هرچه باد باد وقتیکه جام و باده فقط با علی بود هستیم در نجف، همه مهمان فاطمه ای جان ما فدای رضاجان فاطمه زلفش به اختیار، پریشانیام نوشت چشمش امیدوار، مسلمانیام نوشت میخواستم شبی بروم جای دیگری یکعمر سرگذشت پشیمانیام نوشت گفتم کی آمدم به در خانهاش؟ أزل شب تا به صبح، قصّهی طولانیام نوشت دیدند بیکسیم و نداریم هیچکس دستم، خدا گرفت و خراسانیام نوشت گفتم، فَمَن یَمُت یَرَنی را به نامهام زهرا برای لحظهی پایانیام نوشت گیرم گره شدیم، خراسان ما که هست ایوانطلای حضرت سلطان ما که هست در عمر خویش تجربه کردم به سالها جایی که مشهد است چه جای ملالها گیرم بلا ببارد و غم آورد، چه غم با تو شدیم ما هم از آن بیخیالها اشک و شفا و درد و دل است و مکاشفه این صحنها پر است از این حسّ و حالها باید تو را میان دلم جستجو کنم تو در دل منی، نه در این قیل و قالها گفتم بهسوی مکّه روم یا به سمت توس حافظ رسید و بُرد تفأّل به فالها ای دل! غلام شاه جهان باش و شاه باش پیوسته در حمایت لطف اله باش یکتکّه دل برای کبوترشدن، بس است یکبال تا مقرّب این در شدن، بس است هرجا رویم صحبت لطف تو میبریم زائرشدن برای پیمبرشدن، بس است فیروزهها به سنگ حرم، غبطه میخورند در پای زائران تو، مرمرشدن بس است بین شلوغی حرم آرام میروم حتّی در این مسابقه، آخرشدن بس است گفتم وصیّتی به من ای کیمیافروش گفتی برای تا به ابد زرشدن، بس است آیینهشو، جمال پریطلعتان طلب جاروب کن خانه سپس میهمان طلب چشمان جبرئیل به حیرت نشسته است یکگوشه با کتاب زیارت، نشسته است بالا سرت، هزارقیامت به پا شده پایین پا به خاک، قیامت نشسته است گریان، میان صحن تو حتّی شرور شهر آنکه رسیده بود ته خط، نشسته است دیروز روو به گنبد تو، روی سیم برقها دیدم که یک کلاغ به حسرت، نشسته است امروز دیدمش که روی گنبد طلات بین کبوتران حریمت، نشسته است از دست لطف توست که سربار آمدیم هربار آمدیم، طلبکار آمدیم حالش خراب و حال مرا هم خراب کرد طفل مریض داشت، دو چشمش پر آب کرد تا که دخیل پنجرهفولاد شد، غمش فولاد آبدیدهی آنرا مذاب کرد زد آنقدر به ایندر و آندر، خودش شکست از بس طبیب، دختر او را جواب کرد دختر شفا گرفت در این صحن و روضهخوان گفت از یتیمی و جگرم را کباب کرد در شام، شام دختر تو تازیانه بود عمّه، تمام خرج سفر را حساب کرد از خواب میپرم که مبادا مرا زند نامحرمی که خنده به حال رباب کرد میخواستم برای لبان تو، جان دهم زجر آمد و دعای مرا مستجاب کرد عمّه! بگو که نیزهی مهمان من کجاست پادرد دارم عمّه! عموجان من کجاست