نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

امید اینجا به غارتگاه حسرت رفته سامانش به هر دستی که دیدم پارهای دارد ز دامانش در این مرتع شکار مَکر روباهان شد آن غافل که آگاهی ندادند از کُنام شیر یزدانش کدامین شیر یزدان، مرتضی آن صفدر غالب که میخوانند مردان حقیقت شاه مردانش دو طاق منظر رحمت خم محراب ابرویش دو مصراع در علم نبی لبهای خندانش ترحم آفرین ذاتش، شفاعت پرور اخلاقش کرم تصویر الطافش، نجات ایجاد احسانش زبان گَبر اگر در دِیر نام شرم او گیرد کند آتش عرق چندان که گرداند مسلمانش به دریایی که آن دست حمایت سایه اندازد صدای کشتی نوح آید از هوی نهنگانش بضاعت کو که باشد تحفهی بزم قبول آنجا جهان گر شرم دارد زیره نفروشد به کرمانش طریق عجز میپویم نمیدانم چه میگویم به توصیف خداوندی که دانش هاست حیرانش ********
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد