نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آسمون تیره و تاره، گریهی ماه و ستاره بیقراره که میباره، تو غمِ شاهی که همتایی نداره بگو تا دیگه نباره که رقیه شده سیراب نمیتونه که ببینه از خجالت عموجونش ذره ذره آب شده علی اصغر توی خیمه دیگه بی تاب شده وقتی که فرشتهها، میپوشن پیرهن مشکی تو چشاشون قطره اشکی، تا شاید از لبِ مشکی دو سه تا قطره بریزه، تا که این کودک شیش ماهه نمیره لب خشکش دوباره جونی بگیره که جون ربابه خانوم، به جونِ کودکِ شیش ماهه اسیره تا که این کودک شیش ماهه نمیره که شاید بارون بگیره لب خشکش دوباره جونی بگیره قبل آدم، قبل خاتم، قبل هر گریهی نمنم قبل پیدایش ماتم، قبل هر لحظهی پر غم خدا روضه خون بوده گلِ آدم و با اشکش میسرشته، مینوشته که حسین شاهِ بهشته که حسین راهِ نجاته، که حسین آب حیاته که حسین با برکاته، که حسین معدن اصفاتِ پسندیدهی ذاته که حسین روح صلاته مینوشته، که حسین شاه بهشته این چه شوریش که بر جانِ زمین افتاده این چه دردیست، که اللهِ صمد سر داده أیها الناس بدانید، که این نور خورشید حسین است که میتابد و بس سر خورشید به نِی، قاری قرآن و نِی أیها الناس بگویید که کِی یک بیابان زیر پای دختری گردیده طی سر شاهی به تنور، بارش سنگ و قبور یک جهان مردم کور، خانمی سنگ صبور دست ناپاک به روی آیهی سورهی نور بشکند تُنگِ غرور، آه از این مردم کور
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد