نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خدا نیاره تو بیابون بچه بمونه بین گرگا مونده رو صورت کوچیکم جای دست آدم بزرگا جوری زدن تو صورتم زیر چشمام وَرم کنه حالا که نیستی بابایی کی روسری سرم کنه مادربزرگم فاطمه دیشب بهم سر زد و رفت خسته شدم از دست زَجر اون من و بیشتر زد و رفت بابا بغلتو میخوام بابا بارونیه چشمام بابا، بابا حسین ... خدا نیاره تو شلوغی بچه بیفته زیر پاها بهت بگم سرم چی اومد بهت بگم رفتیم کجاها تو از گودال برام بگو از سنگ و بام برات بگم خوردی عصا برام بگو از شهر شام برات بگم پیرمردا تو رو زدن منو زدن پیر زنا هیچ دختری گیر نکنه وسط این بد دهنا جوری زدن تو صورتم زیر چشمام ورم کنه حالا که نیستی بابایی کی روسری سرم کنه بابا بغلتو میخوام بابا بارونیه چشمام بابا، بابا حسین ... خدا نیاره توی غربت یه عده راهتو ببندن یهودیه اومد جلو تا هُلم بده همه بخندن از مجلس حرام نگم واللّهه بی حرمتیه از عمّه زینبم بگم این زن چقدر غیرتیه دخترهاتو بغل میکرد گوش منو گرفته بود آخه هنوز اون دلقکه از توی جمع نرفته بود بابا بغلتو میخوام بابا بارونیه چشمام خدا نیاره وسط شهر همه بخوان بدن نشونت دورتو نامحرم بگیره یه دفعه بند میاد زبونت مشت و لگد تموم که شد با تازیونه میزدن جا نبود اما همشون شونه به شونه می زدن چه بازار شلوغی بود چه بیبهونه میزدند آخر نفهمیدم اونا سر چی چونه می زدن از مجلس حرام نگم واللّهه بی حرمتیه از عمّه زینبم بگم این زن چقدر غیرتیه بابا بغلتو میخوام بابا بارونیه چشمام بابا، بابا حسین ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد