نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آسمون تیره و تاره آه عجب غربتی داره اینکه میبینی بارون نیست اشک چشمامه میباره میباره بارون غم از چشمام میگردم یه جای آروم میخوام روضه درمون درده غصّهی دوریت، بیچارهم کرده جانم حسین حسین جانم... **** حالا دیگه یه پا مَرده میره میدون که برگرده مادرش قربونش میره چه لباسی تنش کرده داره از تن حرم جون میره انگاری حسن به میدون میره نجمه میگه زیر لب من دل ندارم، راهیش کن زینب جانم ابنُ الحسن قاسم... از تبار بنیهاشم سوی میدون شده عازم حسن از تو بهشت میگه: مرحبا آفرین قاسم تا دیدن مثل حسن میجنگه گفتن که چارهی کارش سنگه دردا تو جونش حل شد نیزهها احلی مِنَ العسل شد جانم ابنُ الحسن قاسم...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد