نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

من بمیرم، نَفَست همنفسِ درد شده گرمیِ زندگی ما! بدنت سرد شده ای بهارِ منِ دلخسته چرا پاییزی؟! چهرهی زخمِ خزان خوردهی تو زرد شده لرزه افتاده به جانت؛ بدنم میلرزد آمده زلزلهی روضه؛ تنم میلرزد دید تا بستر پر خونِ تو را آه کشید وای از خاطرههایش؛ حسنم میلرزد روضهی نو ننویسید به دفتر، کافیست مقتلِ بازِ مرا روضهی مادر کافیست بعدِ سی سال، دلم بین در و دیوار است تا بمیرم، بهخدا میخ همان در کافیست ***** شاعر : رضا قاسمی ****** سی ساله حیدر ، دردش همینه ؛ آه از مغیره، آه از مدینه کابوس شبهاش اینه که زیر دست وپا میفته زهراش گُلِش رو میزنن یه مشت اراذل اوباش هرشب میاد اون صحنهها جلوی چشماش دیگه شبای آخره، وای وای وای وای دو شبه که تو بستره، وای وای وای وای زهرا میاد بالاسرش، وای وای وای میشینه پیش حیدرش، وای وای وای وای ******* گوشهی بستر، زخمی و خسته برات بمیرم، سرت شکسته یادته عشقم زخمی که میشدی خودم زخمو میبستم اما الان دیگه بالا نمیره دستم کاری ازم بر نمیاد، شرمنده هستم بلندشو بازومو ببین، وای وای وای زخم رو ابرومو ببین، وای وای وای سرت شکسته میدونم، اما پاشو سینه و پهلومو ببین، وای وای وای ********
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد