نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

باز هم لختهی خون روی سرت میبینم من بمیرم چقدر، رویِ شما آشفتهست تَرَک روی سرت خوب نشد من چه کنم؟ از چه رو این همه گیسوی شما آشفتهست *** دخترم گریه نکن، درد من از زخمم نیست پدرت سیّ و سه سال است که دیگر مُرده از همان وقت که تابوت به دوشم بُردم از همان وقت دگر چشم پیمبر مُرده *** قسمت میدهم ای برگِ گلم غصه نخور این همه گریه برای غم تو مرهم نیست نفسم حبس شده گریه نکن جان حسن غصههای تو زیاد و غم و ماتم کم نیست *** خاطراتی که به جامانده برایم تلخ است قنفذ و خندهاش و زخم زبانهایش، آه نیشخندی که مغیره به روی من میزد پهلوی مادرت و قدرت پاهایش، آه *** مادرم روی لبش نام شما را میبرد چادرش سوخت و آتش همه جانش سوزاند پشت در، سینه و میخی که حکایت دارد و جماعت به سرش ریخت و او تنها ماند *** آه! بس کن که دگر طاقت من سر آمد زینبم جان تو و جانِ برادرهایت دخترم وعدهى دیدار بماند گودال که در آن روز شود مثل قفس دنیایت *** همهی قافیه با شمر بهم میریزد بدنت را به خدا شمر بهم میریزد خواهرت پیش تو صدبار زمین میافتد وسط معرکه تا شمر بهم میریزد ضجهی آه بُنیَّ به هوا میخیزد در همان حال و هوا شمر بهم میریزد ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد