نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

همین که سایهات را بر سرم دارم، خدا را شکر همین که در هوای تو گرفتارم، خدا را شکر نبینم گریهباران است چشمت، آسمان من! مزن آتش به جان عالم و آدم، جهان من! اگر زینب نبیند اشکهایت را که زینب نیست اگر نشناسد آن سوز صدایت را که زینب نیست خیالش سخت بود آری که روزی سر کنم بی تو چگونه بودنم را بعد از این باور کنم بی تو؟! شب یلدای من! آخر به روز تو چه آوردند؟ چقدر اوضاع گیسوی تو را آشفتهتر کردند سرت را در خیالم شانه میکردم که طوفان شد کمی آهستهتر ای باد! گیسویش پریشان شد به روی نیزه چشمان تو را پُردرد میبینم در اطراف خودم تا میشود نامرد میبینم کمی از روی نی قرآن بخوان قاری زیبایم که شاید دست بردارد این قوم از تماشایت از آثار نگاه توست اگر بر روی پا هستم اگر هستم اگر از داغ لبهای تو نشکستم و من ناباورانه خیره میمانم به جایی که شکسته حُرمت قاری و شأن آیههایی که برای قوّت قلبم ز لبهای تو نازل شد بخوان جانم فدایت، سوز صوتت مرهم دل شد بخوان قرآن برای کودکی که پای تو جان داد به این قصّه چگونه میشود امروز پایان داد؟ که هم تو باشی و هم من شبیه روزهایی که حیاط خانهی ما بود و آن حال و هوایی که ... یک نفر در میان گودال و صد نفر میزدند زینب را
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد