نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

قدمت روی دیدهام خیر است راهت امشب به گوشهی دیر است سر بریده عجب ملیحی تو نکند که خود مسیحی تو دیدم از روی نیزه میتابی در دل شب شبیه مهتابی نگران است از چه احوالت این زن و بچّه کیست دنبالت تو که آواره بین هر شهری لب چرا بسته ای مگر قهری (چوب از یزید خورده ای و قهر با منی) هرچه سرمایه داشتم دادم تا که امشب به دامت افتادم شانه و ظرف آب آوردم کوزه ای از گلاب آوردم مثل گل صورت تو میبویم زخمهای سر تو میشویم صبر من وضع چهره ات برده بارها صورتت زمین خورده حنجرت نیزه نیزه است چرا سر تو گشته است دست به دست چرا ناگهان دیر عرش اعلی شد آن لبان ترک ترک وا شد گفت ای پیرمرد نصرانی تو از امشب دگر مسلمانی زینب دوش مصطفایم من پارهی قلب مرتضایم من بانویی که کنار من اینجاست مادر قد خمیده ام زهراست آه راهب بدان انا المظلوم شدم از مهر مادرم محروم آه راهب سرم جدا کردند پیکرم بی کفن رها کردند این اسیران که دستشان بستند همه ناموس مصطفی هستند دورمان کف زدند و رقصیدند گیسویم را به شاخه پیچیدند گر شده وضع چهره ام ناجور صورتم سوخته میان تنور
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد