نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

سوخته گرچه پرش از شرر غارتها پا نهاده است روی تاج ابر قدرتها اُسکُتوا گفت و عوالم همگی لال شدند ریخت از هیبت او هِیمَنهی هیبتها سالها پیش در این شهر بزرگی میکرد دیگر خبری نیست از آن عزتها تو از تمام کوفه طلبکار بودی و در کوچههاش مثل بدهکار بردنت بین این شهر بنا بود که مهمان باشد *** یک آرزو دارد دلم اکبر ببندد محملم قاسم به کف گیرد عنان ای ساربان آهسته ران بی قافله سالارم شمر است جلودارم خارجی زاده که گفتند دلش سوخت ولی قاریاش آمد و برداشته شد تهمتها سر که افتاد زمین زود برش داشت رباب چون دگر گیر نمیآمد از این فرصتها ***** حرمله بیدار میشود سهمت دوباره خندهی انظار میشود بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی اصلا خیال کن علی اصغر نداشتی حسین ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد