نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

همین که برق نگاهش به ما رسد کافیست صدای ما به صدای خدا رسد کافیست جهنّمی شدنم حتمی است اما باز عنایتی زِ ولیِ خدا رسد کافیست گدا فقط به امیدِ کریمها زنده است حسن به دادِ دلِ این گدا رسد کافیست دو چشمِ این دلِ کورم زِ لطف خاک بقیع به تربت حرم کربلا رسد کافیست منم که بر سر کویت اسیر میمانم طنابِ گردنِ من را بگیر، میمانم تمامِ حرفِ دلِ من شکایتی شده است بقیع رفتنِ ما هم حکایتی شده است چه میشود که بگویی: مدینهای شدهای دَمی به دیده ببینم عنایتی شده است شنیدهام که به دستان جُعده در خانه درونِ جسمِ شریفت جنایتی شده است که تشنه بودی و زهرت خوراند جای آب چه ماجرای عجیبیست ماجرای آب قلم بزن حسنِ من، مرا گدا بنویس برای قلب گنهکارِ من دعا بنویس اگر نشد بپرم سمت قبرِ پاکِ بقیع مرا کبوتر صحنین کربلا بنویس ای آشنای غریبه، غریبِ در خانه زِ ظلم آن زن بیدین و بیحیا بنویس به سوزِ زهرِ هَلاهل قلم به من دادی به دست من تو خودت را هجا هجا بنویس درون تشت دلِ زینب است یا جگرت؟ خدا کند نرود سمت فاطمه خبرت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد