
شرمندگی سخته ،اونم واسه یه مَرد روضهی عَلقمه ،ما رو بیچاره کرد علقمه گفتم و دیدم که سواری بیدست تیر آنقدر به او خورد که از پا افتاد عَلقمه گفتم و دیدم که عَمودی آمد ناگهان در وسط مَعرکه سَقّا افتاد شیری افتاد زِ پا و همگی شیر شدند گذرِ گرگ به آهویِ حرَم تا افتاد وسطِ این همه نیزه و سر نیزه و شمشیر و سَنان ناگهان چشمِ عَلمدار به زهرا افتاد روضهیِ دستِ بُریده وسط علقمه بود روضه خوان دستِ بدونِ رَمَقِ فاطمه بود