نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری و از نهال قامتِ خودت ثمر درآوری امانتی به مادر تو داده بود مجتبی و گفته است نامه را دّم سفر درآوری همینکه از عموی خود گرفتی اذن رزم را نمانده بود اندکی ز شوق پّر درآوری سر نترس داری و پدر بزرگ تو علیست عجیب نیست از تنت زره اگر درآوری رجز بخوان خاندان خویش را به رخ بکش که کفر این سپاه کفر را درآوری نداشت قلعه کربلا وگرنه که برای تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری به چرخ تیغ خود به روی خاک دشت سر بریز بزن که از حرامزادهها پدر درآوری نشد حریف تو کسی و میکنند دورهات خدا کند که جان سالم از خطر درآوری ز اسب سرنگون شدی، به شوق شیشۀ عسل چگونه از میان خاکها شکر درآوری هنوز زنده بودیو به پیکر تو تاختند تو لخته لخته از دهان خود گُهّر درآوری یا قد کشیدهای تو به زیر سم ستور یا من خمیده جسم تو را خیمه میبرم در استخوان خورد جناق تو دیدم تصویر درد و سینه و ... مادرم ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد