تو خواستی کمی ز کار عشق
علی اکبر زادفرجپسندیدن12
بازدید900+
تو خواستی ز کار عشق سر دراوری و از نهان قامت خودت، ثمر درآوری امانتی به مادر تو داده بود مجتبی سپرده بود نامه را دم سفر درآوری همین که اذن رزم را گرفتی از عموی خود نمانده بود اندکی ز شوق پر درآوری سر نترس داری و پدربزرگ تو علی است عجیب نیست از تنت زره اگر درآوری نداشت خلق کربلا اگر نه که برای تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندان خویش را به رخ بکش که کفر این سپاه کفر بیشتر درآوری بچرخ تیغ خود به روی خاک دشت سر بریز بزن که از حرامزادهها پدر درآوری ای گدایان رو کنید امشب که آقا قاسم است تا سحر پیمانهریز کاسهی ما قاسم است یادتان باشد اگر روزی بقیع را ساختید ذکر کاشیهای صحن مجتبی یا قاسم است از همان روزی که رزق نوکران تقسیم شد کربلای گریه کنهای حسن با قاسم است کی میشود بقیع تو کرببلا شود پایین پات روضهی قاسم به پا شود نشد حریف تو کسی و میکنند دورهات خدا کند که جان سالم از خطر دراوری ز اسب سرنگون شدی به شوق شیشهی عسل چگونه از میان خاکها شکر دراوری هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاختند از بس که شکستند تو را برگ و بری نیست خون تو به حامانده ولی بال و پری نیست هرچند برایت پدری کردهام اما صد شکر کنار بدن تو پدری نیست گفتم که تو را جمع کنم از دل این دشت بوی تو میاید ولی از تو خبری نیست باید خبرت را ز سم اسب بگیرم ای تازه داماد حرم داماد را ندیده کسی زیر سم اسب ای چشم اسبها همه گریان برای تو دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند بی سبب نیست که بال و پر تو میریزد بهترین کار همین است که دستت نزنم دست من گر بخورد پیکر تو میریزد عباس، شده اندازهی قاسم بدنت ای گل پژمرده پژمردن ندارد ز پا افتاده پا خوردن ندارد مرا بگذار عمو برگرد خیمه تن پاشیده که بردن ندارد لبم بوی پدر دارد عمو جان سرم شوق سفر دارد عموجان تمام سنگها بر صورتم بود یتیمی دردسر دارد عموجان من سینهام دکان محبت فروشی است اهن فروش از چه دکان مرا گرفت گرفت دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت میرفت تا که فاش پدر خانمت عمو سم فرس دهان مرا گرفت من نمیدانم دگر در آن نبرد اسبها با پیکر قاسم چه کرد پشت در سینهی سنگین شدهام ارثی شد گیسوان پسرت کرببلا ریختهام مادرش امده گودال نچرخان بدنش دلم یه کربلا میخواد حسین...