نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تمام زمین و زمان را دوباره حیران ساخت تمام شوکت خود را به شکل انسان ساخت به دست قدرت خود خلقتی شگفت آورد گرفت پرده ز روی جهان گلستان ساخت کشید قامت او را قیامتی برخواست برای غارت دلها سیاه مژگان ساخت ز اوج شانهی او آسمان به خاک افتاد برای هر سر زلفش دلی پریشان ساخت میان طاق دو ابروی او گره انداخت از آن دو تیغ گره خورده باد و طوفان ساخت خدا برای حماسه دلاوری آورد برای شیر خدا شیر دیگری آورد نسیمی از تو وزید و زمین شکوفا شد بهشت دربدر کوچههای دنیا شد برای آنکه به پای تو بال و پر بزنن در ازدهام ملائک دوباره دعوا شد همان شبی که رسیدی مدینه یادش هست نگاه کردی و عالم پر از مسیحا شد همان شبی که به گوشت علی اذان میگفت بهشت غرق گل از جلوههای زهرا شد تو آمدی و به این خانه شادی آوردی و با تو خنده به لبهای مجتبی وا شد (نگاه کن که تمام دلم طلا گردد که گَر اشاره کنی خاک کیمیا گردد)۲ شکوه چشم تو هوش از تبار گلها برد زلال آمدنت آبروی دریا برد شمایلی ز تو یوسف شبی به خوابش دید حدیث روی تو گفت و دل از زلیخا برد بهانهی تو به صحرا کشید مجنون را کشید عکس تو و دودمان لیلا برد قسم به مشک قسم بر دلت که بیهمتاست خوشا به حال تو آقا که مادرت زهراست شراب کهنه نوای تو در سبو دارد بخوان که با تو مناجات رنگ و بو دارد برای آنکه زند بوسه بین ابرویت رکاب پای تو را زینب آرزو دارد هنوز مالک اشتر زِ ناز ضربت تو میان عرصهی صفِّین گفتگو دارد میان معرکه وقتی سوار میآید صدای هلهلهی ذوالفقار میآید رسید نوبت رزمش رسید طوفانش زمین به لرزه زمان در شگفت میدانش گرفت پای رکاب و نشست بر مرکب دوباره زهرهی شیران درید چشمانش نیامده همگان قبر خویش را کندند نیامده همهی دشت شد به فرمانش خدا به خیر کند زد گره به ابروها خدا به خیر کند از دو تیغ برانش همان که سینه ستبر آمده برای نبرد همان که حضرت حیدر شده ثناخوانش دل از تمام دلهای مشرقی میبرد به آن رخی که به بازار عاشقی میبرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد