
هواخواه تواَم دائم، هوايت را به سر دارم خيالانگيزی و شبها خيالت را به بَر دارم به ياد جمع شبهایی كه تا صبح از تو میگفتم هزار و يک شب است اُنس عجيبی با سحر دارم به رغم آنچه میگويند از فقرم به هر مجلس ببين سرمايهدار عالمم چون چشم تَر دارم چه میگويند از قهر تو زاهدها سرِ منبر؟ برای من كه از مِهر تو يک دنيا خبر دارم مرا گمنام كن، گمنامتر از آن غلام تُرک كه من از ريشه با مشهور بودن دردِسَر دارم همان اندازه كه ناممكن است از من بِبُرّی دل محال است از تو حتّی قدر آنی دست بردارم بگو باران تير آيد كه من بعد از نجف رفتن شبيه شير فضّه در دفاع از تو جگر دارم جزايم را به محشر، حبس در كربوبلا بنويس كه من با ديدن ششگوشه حالی خوبتر دارم * * * * هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد نسیم، یک سبد آیینه در بغل دارد خوشا به حال خیالی که در حرم مانده و هر چه خاطره دارد، از آن محل دارد به یاد چایی شیرین کربلاییها لبم حلاوت أحلی مِنَ العسل دارد چه ساختار قشنگی شکسته است خدا درون قالب ششگوشه یک غزل دارد بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟ بگو محبّت ما ریشه در ازل دارد غلامتان به من آموخت در میانهی خون که روسیاهی ما نیز راه حل دارد