نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

به زمین نبستهام دل به هوای آسمانش زدهام گره دلم را به پَر کبوترانش شدهام اسیرِ لطفش، شدهام گدای نانش همه عمر بر ندارم سرِ خود از آستانش که فقط سپردهام دل به علی و خاندانش به ورای عرش رفته که بسازد آشیانه لب آسمان هفتم شده غرقِ در ترانه مَلَکی به گرد پایش نفَسی رسیده یا نه؟ بجز از خدا نبوده بخدا در آن میانه نگران جبرئیلم که شکسته نردبانش به جنون کشانده ساقی دل مبتلای ما را متحیّرم چه نامم بَشر خدانما را؟! بگذار تا بخوانم نغماتی آشنا را علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را که قبیلهی قلمها شده قاصر از بیانش؟ شده لطفِ بیدریغش همه عمر شامل من بخدا نشسته یادش همه شب مقابل من احدی خبر ندارد که چه کرده با دل من بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست بنما سرِ سفره مهمانش؟! علی جان... غمی از خزان نباشد که بهارمان میآید شبی از مسیر دریا به دیارمان میآید دَم احتضار بیشک به کارمان میآید دو جهان بدون حیدر به چه کارمان میآید؟! نَمی از فضیلتش را بشنو ز دشمنانش نشنیدند آیا که خدای حَیّ سَرمد شب و روز میفرستد صلوات بر محمّد و به این دلیل روشن که علیست جانِ احمد رسد آدمی به جایی که بجز علی نبیند بنگر که تا چه حد است مکانِ لا مکانش ***** (میزد مرا مُغَیره و یک تن به او نگفت زن را کسی مقابلِ شوهر نمیزند)
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد