نظرات
1 نظر ثبت شده

محسن گلی و۰۰۷۲ کاربر
✨✨ باران إلهی ✨✨❣️🌹🙏
۶ دی ۱۴۰۳

ببار بارون، ببار بارون که حالم گریه کم داره یه بغضی تو گلوم هست که منو راحت نمیذاره یه داغی مونده تو قلبم که واسهام کوهی از درده محاله که دیگه روزام به قبل از کوچه برگرده کار دنیا رو میبینی علی و خونهنشینی مگه یادم میره وقتی صدا زد فضّه خُذینی منو سوزوندن دستمو بستن وسط کوچه کشوندن زهرام که افتاد بالاسرش اومدن و فاتحه خوندن خونهی سوخته زنم جلوم راه میره با گونهی سوخته وقتی میایسته تکیه به دیوار میده با شونهی سوخته اَمون از این غریبی... چه روزای خوشی بود که داره از زندگیم میره مدینه اون مدینه نیست، تمومِ دلخوشیم میره من از دنیای بیزهرا دیگه دلگیر و بیزارم کنار هر کی غیر از اون همین تنهاییمو دارم من و آه و گریه زاری من و شبها بیقراری ردِ اون پهلوی خونیش مونده برام یادگاری در شده خونی جوری زدن صورت و معجر شده خونی سه ماهه هر شب با سرفههاش تمومِ بستر شده خونی مجروحه پهلوش این روزا روزی چند دفعه هِی میره از هوش ضربهی قُنفذ یه کاری کرده انگاری لِه شده بازوش اَمان از این غریبی...
1 نظر ثبت شده

✨✨ باران إلهی ✨✨❣️🌹🙏