نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای سرو خفته در چمن عباس من عباس من ای کشتۀ صد پاره تن، عبّاسِ من، عبّاسِ من من آمدم در علقمه، با مادرِ خود فاطمه چشمی گشا، حرفی بزن، عبّاسِ من، عبّاسِ من گشته فزون زخمِ تنت، از حلقههایِ جوشنت چیزی نمانده زین بدن، عبّاسِ من، عبّاسِ من بعد از تو سقّایِ حرم، گریَد دو چشمِ دخترم گرید چو شمعِ انجمن، عبّاسِ من، عبّاسِ من از تشنه کامی در حرم، لبهایِ خشکِ اصغرم گردیده با تو هم سخن، عبّاسِ من، عبّاسِ من ای ساقیِ لب تشنهگان، با بودن آبِ روان داری چرا خون در دهن، عبّاسِ من، عبّاسِ من داغت به دل آتش زند، هجرِ تو از پا افکند امُّ البنین را در وطن، عبّاسِ من، عبّاسِ من از زخمِ تیر و خنجرت، اندامِ از گلِ بهترت گشته یکی چون پیرُهن، عبّاسِ من عبّاسِ من شد با عمودِ آهنین، غسلِ تو از خونِ جبین خاک بیابانت کفن، عبّاس من، عبّاس من رو جانبِ صحرا کنم، دستِ تو را پیدا کنم بویم چو برگ نسترن، عبّاسِ من، عبّاسِ من از دادنِ شرح غمت، با سوز و شورِ میثمت عالم شده بیتُ الحزن، عبّاسِ من، عبّاسِ من شاعر: استاد حاج غلامرضا سازگار *** *** هوشم ببر عقلم ربا دیوانه کن دیوانه کن آتش بزن سر تا به پا، پروانه کن، پروانه کن تا با تو گردم آشنا، از خود رهایم کن، رها با من مرا، با من مرا، بیگانه کن، بیگانه کن تا کی دلم پا بستِ خود، کن فانیم در هستِ خود این خانه را با دستِ خود، ویرانه کن، ویرانه کن جامِ جنون نوشان مرا، در سیلِ خون جوشان مرا با خانه بر دوشان مرا، هم خانه کن، هم خانه کن تا بو کنم زلفِ تو را، هر استخوانم را سوا با شانۀ دستِ صبا، دندانه کن، دندانه کن خم خانه هویم سرم، جام میم چشم ترم ظرفِ دلم را از کرم، پیمانه کن، پیمانه کن گر تو بسوزی حاصلم، بویِ گُل آید از گِلم یک جلوه بر چشمِ دلم، مستانه کن، مستانه کن دستی بگیر از میثمت، کارد سر از دارِ غمت او را زِ لطف و مرحمت، افسانه کن، افسانه کن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد