
شام تاسوعا به دشت کربلا سرزمینِ البلا و لِلبلا آن طرف آغاز راهِ نار بود این طرف پایانِ هجر یار بود آن طرف صحبت زِ سر انداختن این طرف حرف از سپر انداختن آن طرف فرمانده شرُّ النّاس بود این طرف صاحب عَلم عباس بود دید آن آیینهی الله و نور زان سوی خیمه سیاهی را زِ دور آن سیاهی بود شمرِ فتنهجو شمر نه دنیای پستِ کینهجو این دمی دنیا که روزی از قضا دام بنهادند برای مرتضی بارها میخواست طنّازی کند با امیرالمومنین بازی کند شیرِ حق یک لحظه همگامش نشد هم طلاقش داد و هم رامش نشد بار دیگر خویش را آراسته از پیِ عباس او برخاسته زهر خندش بر لب و دامش به دست آمد آن شب را بر عباس بست گفت ای شیران شکار دامِ تو ای شجاعت را هراس از نام تو چند اینجا عبدِ دربارت کنند پای نِه آن سو که سردارت کنند آن طرف در دست ساقیها شراب این طرف لبها کبود از قحط آب آن طرف بر خَلق آقایی کنی این طرف لب تشنه سقّایی کنی آن طرف تا مُلک ری پَر میکِشی این طرف خجلت زِ اصغر میکِشی آن طرف بر مَقدمت سر افتد این طرف دستت زِ پیکر افتد خون شیرِ شیرِ حق آمد به جوش گفت هان ای روبهَک لختی خموش بهر صید شیر دام انداختی بیخبر عباس را نشناختی کربلا دریای خون من ماهیام هر چه آید پیش، ثاراللهیام آن طرف دلها بوَد از حق جدا این طرف مائیم و آغوش خدا آن طرف خشم خدای اکبر است این طرف ریحانهی پیغمبر است آن طرف شیطان صدایم میکند این طرف زینب دعایم میکند آن طرف ننگ ابد مانَد مرا این طرف زهرا پسر خوانَد مرا شیعه اینسان کرده راه عشق صید شیعه یارِ یار و غیرِ غیر