نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

او همان آینهی روشنِ ذاتِ ازلیست بهترین اسم خدا بیبرو برگرد علیست مومنون خوانده علی قبل نزولش از بر گاه جبرییل صدایش میزند پیغمبر شب معراج به هرسو رد پایش افتاد و نبی پیش خدا یادِ صدایش افتاد آمد و از شب معراج, نبی داد خبر: ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر چه قَدَر فیض از او برد رسول عربی چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی گر در از باغِ مقامش بگشاید تمثیل انبیا را نرسد دست به خرمای نخیل که رسولانِ الوالعزم خدا تا امروز خطبهی بی الف و نقطه نگفتند هنوز آدم آب و گلش آنروز که در قالب بود پدر خاک, علی ابن ابیطالب بود پدر خاک علی, حیثیت آدم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازاوست نورِ حقی که از او طورِ خدا روشن گشت برقِ دندانِ علی بود که خندید و گذشت آن شب سخت که اسمش شبِ طوفانِ بلاست نوح میگفت نترسید یدالله اینجاست عیسیِ مریم از این مرد گرفته ست مدد جان فدای پسرِ فاطمهی بنت اسد در دلِ آتش اگر رفت چه جای بیم است؟ همه جا نادِ علی, حافظِ ابراهیم است هر زمان سازِ سخن کرد به هرجا داوود أشهدُ أنّ علیاّ ولیُ الله سرود چه بگویم ز مقامات علی حیرانم ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر میخوانم قنبری داشت که عالم کفِ دستانش بود گَرد نعلین علی, مُلکِ سلیمانش بود بشکند در گذر از عینِ علی, پای قلم باز ماندهست به وصفش دهنِ تیغ دو دم آفتابِ قَدَر از کوهِ قضا سر زد باز دشت میلرزد و میلرزد و میلرزد باز تیغِ ابروی غضب کردهی خود را خم کرد باز هم جای خودش را علمش محکم کرد لب شمشیر علی تشنهی تکبیر خداست ملک الموت,صدایِ نفسِ شیر خداست شعر بیتاب تر از عرصهی جولان شده و قافیه حیران شده و زلفِ سخن باز پریشان شده و شعر هجا پشتِ هجا در هیجان است اذا زلزلت الارض صدای تپش قلب زمین است و زمان است چنان خورده به دشمن که قدِ تیغ کمان است ترک خورده زمین, روح الامین هم نگران است یدالله, اذن الله, اسد الله علی شیر خدا,دست خدا, سیف الله, نور الله باب الله, وجه الله, اسم الله, سر الله, ثارالله, عین الله, عبدالله, روح الله, جَنب الله, امرلله, ولی الله امیرالمومنین, یعسوبِ دین, حبل المتین, عین الیقین, نورٌ علی نوراند انصابش خمارم کرده ساقی بازهم با ذکر القابش به هوهو گر بیاید, میرسد جانِ جهان بر داغ ابرویش بپرس از عمر و از مرهب نبی در بارِ سوّم شیر حق را اذن داد آنجا درِ قلعه به سختی روی پایش ایستاد آنجا چه باید گفت از او, شعر کم میآورد الحق از آن مردی که شمشیرش عبادت کرده در خندق شبِ فتنه چه کس جای پیمبر خفته غیر از او کدامین شاه در عامل سلونی گفته غیر از او؟ کدامین شاه, تختش بوده از جنس حصیر اصلا؟ رسول الله هم او را صدا میزد امیر اصلا مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوادارش کند امر و به روی چشم بگذارم مرا کافیست از دنیا که باشم در شعف یکشب دعایم کن بخوانم شعر درصحن نجف یکشب شمع رخ حیدر را پروانه شدم آباد نخواهم شد ویرانه شدم من قبل نجف رفتنم عاقل بودم ایوان طلا دیدم و دیوانه شدم پادشاهی که کنیزش خاک را زر میکند رزق این حداقل را حداکثر میکند خضر پیغمبر نشسته گوشهای و سالها روز و شب در مدح مولا شعر از بر میکند راه مسجد بسته شد بر دیگران چون که خدا هر عبادت را قبول از راه حیدر میکند میرود با اسب چوبین در جهنم هرکسی صحبت از غیر علی بالای منبر میکند غالبا هم کارهای پیش پا افتاده را در نبود مرد صاحب خانه قنبر میکند از مقامش گفتم و در گوش بعضیها نرفت نطفهی نا پاک گاها گوش را کر میکند گوشه ای از مسجد کوفه سحر قبل از نماز مینشیند رزق عالم را مقدر میکند حرف خود را میزنم راحت به زوار نجف حرف یک دیوانه را دیوانه باور میکند آنقدر که مزه دارد دور این گنبد طواف جبرئیل اینجا خودش را شکل کفتر میکند خوردنِ چای عراقی با دِهینی از نجف خستگی را از تن هر نوکری در میکند از علی تا عرش گویند جانم روی چشم بین خانه فاطمه وقتی که لبتر میکند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد