
از اشک خون ای بقیع خاکت رو گل آرایی کن این مهمون آخره خوب ازش پذیرایی کن آرومتر بگیر تو آغوش خستهاس این تن سال خورده پینه بسته روی شونهاش از بس کیسهی نون برده بقیع گریه کن کم بشه غربتش بقیع خون ببار خاکیه تربتش امان، ای امان، ای امان، ای امان .... بین دود و شعلهها یاد مادرش زهرا بود پشت مرکب بردنش یاد زینب کبری بود پیش چشم اهل خونه بردن نصفه شب آقا رو دخترهاش میگفتن آیا میبینیم بازم بابا رو اما دیگه قامت همسری خم نشد یه مو از سر دختری کم نشد امان، ای امان، ای امان، ای امان .... پیرمرد بیرمق دیگه از نفس افتاده توی کاخ قاتلش چند ساعت رو پا وایساده جای خونوادهاش امن اینجا از طناب حرفی نیست از چوب و لب و تشت زر حتی از شراب حرفی نیست (جای سم اسب رو تنش نیست دیگه) 2 کسی دنبال پیرهنش نیست دیگه