نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

جاریست چو باران، عرق شرم به رویم از عفو تو یا از گُنَهِ خویش بگویم؟! ترسم نگذارند به فردای قیامت یک برگ گل از باغ وصال تو بِبویم تو زود رضا میشوی از بنده ولی من دیر آمدهام تا که رضای تو بِجویم من رو به در غیر تو بردم، تو ز رحمت آغوش گشودی که بیا باز به سویم صد سالَم اگر در شرر نار بسوزی از دوستیات کم نشود یک سَرِ مویم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد