نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آیینهدار زینب و زهرا، رقیّه کوچکترین انسیةُ الحوراء رقیّه پشت سرش بیشک دعای پنج تن بود آدم اگر میگفت اوّل یا رقیّه خورشید در منظومهی عشق حسینی صدسال نوری راه دارد تا رقیّه جا داشت روی شانهی کعبه اباالفضل جا داشت روی شانهی سقّا رقیّه آرامتر از هر زمانی بود اصغر میخوانْد تا بالا سرش لالا رقیّه پا بر مغیلان مینهد امّا محال است روی سر موری گذارد پا رقیّه این طفل بیآزار را آزار دادند زجر بدی را دید در دنیا رقیّه زینب زِ پا اُفتاد وقتی دید در راه طفلان همه بر ناقهاند اِلّا رقیّه مقتل که میخواندم شبی با خویش گفتم پیدا نمیشد کاش در صحرا رقیّه وقتی که پیدا شد خمیده راه میرفت شد پیرتر از زینب کبریٰ رقیّه حتّی در اوج ضعف هم چیزی نمیخواست جز دست گرم و بوسهی بابا رقیّه دیدار حاصل شد ولی دستی نیامد تنها سر آمد دیدنش امّا رقیّه حیرتزده پرسید عمّه این سر کیست؟ یا للعجب نشناخت بابا را رقیّه خود را مرتّب کرد تا در چشم بابا باشد همان دردانهی زیبا رقیّه از بوسهاش جان میگرفت، اینبار امّا جان داد با بوسیدن بابا رقیّه **** شب این شام چه سرمای عجیبی دارد تب این سوز کجا و بدن لاغر من چادرم پاره شد از بس که کشیدند مرا بیگمان خُرد شده ساقهی نیلوفر من معجرم دست نخوردهست خیالت راحت چادرِ سوخته چسبیده به موی سر من حسین... **** روم نمیشه بگم بابا، یه چیز منو عذاب میده اومدی از تشت طلا، طَبَق بوی شراب میده **** در گوشهی خرابه به کنار فرشتگان با ناخن شکسته زِ پا خار میکِشد دارد به یاد مجلسِ نامحرمانِ صبح بر روی خاک عکس علمدار میکِشد گیرم میان خانهیتان هم کنیز شد آخر مگر کسی زِ سهساله کار میکِشد؟ حسین...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد