
آمد از خیمه بُرون نور جَلی زینب آن دختر زهرا و علی دست طفلان عزیزش در دست هردو از جام شهادت سرمست کودکان بُرد به نزدیک حسین گفت که ای فاطمه را نور دو عین ای سلیمان من، ای قلب بَتول بنما هدیهی این مور قبول اَلغَرَض کرد کفن بر تنشان شَه فرستاد سوی دشمنشان تیغ در دست و نداشان بر لب هردو گفتند اَنَا ابنُ الزِینَب