نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کودکی بودم پر از غوغای خود کودکانه گرمِ بازیهای خود مثل دیگر کودکان در کَند و کاو دلنشین و دلفریب و کنجکاو گه درون یا که برون از خانهها دیدمی شیئی که بود نا آشنا میزدم فریاد مادر چیست این هست آیا نیست آیا کیست این؟ مادر من نیز با لبخند خود پاسخی میداد با دلبندِ خود قاب عکسی دیدم اندر خانهای عکس مرد عاشق و فرزانهای با نگاه عکس قلبم تاب خورد از نگاه مهربانش آب خورد عکس مردی را که گویی شیر بود روی زانوهاش یک شمشیر بود مدتی خیره نظر انداختم گوئیا این مرد را بشناختم باز از مادر همی کردم سوال کیست او با اینهمه فَرّ و جلال؟ مادرم افکند تا بر او نظر اشکهایش ریخت از مژگانِ تَر گفت این سر تا به پا نورِ جلیست کودکم این عکس آقایم علیست این اَبَرمردِ تمام عالم است افتخار دودمان آدم است من به عشق او تو را پروردهام من به مِهر او بزرگت کردهام گر که درماندی تو با صوت جَلی یا علی گو یا علی گو یا علی ***** بعد از تو گاهواره به دردم نمیخورد چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد