
تو بیابتدایی و بیانتها شبیه پیمبر شبیه خدا تو بالاترین نقطهی باوری معماترین نقطهی زیر با مقرّبترین جلوهی لم یَلد وَلَم یولدآیههای خدا تو آن سمت دروازهی باوری همان جا که میخوانمش ناکجا مرا آن طرفها اگر راه نیست شما لااقل این طرفها بیا تو آن خواهش سبز سجادهای همان التماس شب انبیا تویی مقصد اول وآخرم مناجات شبهای غارِ حرا بیا با پر و بال کروبیان بزن وصله این گیوهی پاره را بزن بیل خود را بر این سرزمین بزن تا که باشم درخت شما من از آبِ چاهِ شما خوردهام که حالا شدم تشنهی کربلا خدای کرم، سایهی ناشناس در این کوچههای بدون صدا چنان مخلصانه کرم میکنی که حتّی نمیماندت رَدِّ پا تو یعنی همان شاهِ شهر منی که داری قدم میزنی با گدا؟ در این سینهی شب کجا میروی؟ از این جاده ها، دور از چشم ما به سمت مناجات سجادهات اگر میروی التماس دعا *** تو باران ترینی و ما خشکسال رسیده ترینی و ما کالِ کال تو مانند آبی ولی آب تر تو مثل طلایی ولی نابتر اگر تو صعودی، فرودیم ما اگر تو نبودی، نبودیم ما تو نورِ خودی، آفتابِ خودی مسلمان دین کتاب خودی تو اسرار لبهای پیغمبری قسمهای شبهای پیغمبری تو سیبی تو میل شب جمعهای دعای کمیل شب جمعهای مسیحای مَسحِ یتیمان تویی محاسن سپید کریمان تویی تو سیمرغی و کوه قاف خودی تو ذی الحجهی در طواف خودی تو با مردمی، مردمی نیستی تو نان جویی، گندمی نیستی تو نوری و هر صبح خورشیدمی تو اخلاص آیات توحیدمی تو دیگر برای من عادت شدی هزار و دو رکعت عبادت شدی تو شصت و سه دفعه بهارم شدی نهالت شدم باغدارم شدی *** همیشه درِ خانهات باز بود تنورت همیشه نمک ساز بود تو بودی که شبها سحر داشتند یتیمان کوفه پدر داشتند پُر از نوری و آفتابی علی سلام بدون جوابی علی نگاهت شبی خواب راحت نکرد و یک شب لبت استراحت نکرد تو رفتی و حالا در این روزها ورق میزنم خاطرات تو را همان روزهایی که تنها شدی شکستهترین مرد دنیا شدی همان روزهایی که یک مرد پست غرور تو را با طنابی شکست همان جا تو را خون جگر کردهاند بتول تو را بی پسر کردهاند همان جا دلِ مهربانت شکست همان روز چند استخوانت شکست تو بالایی و در کفِ پستها زدند آفتاب تو را دستها شاعر : علی اکبر لطیفیان Mohjat.net