
سلام بر من و لبخندِ زخمِ حنجر من درود بر گلوی خشک و دیدۀ تر من منم که خون مرا سمت آسمان بردند منم که شانۀ خون خداست سنگر من اگر چه کودک شش ماههام تعجب نیست حسین گوید این است ذبحِ اکبر من به روی شانه بابا دوبار ذبح شدم دوبار مرگ عیان گشت در برابر من یکی دمی که فرو رفت در گلویم تیر به روی شانۀ بابا شکافت حنجر من یکی دمی که کشیدند تیر را بیرون به روی دست پدر شد جدا زِ تن سر من ***