
این اشكهای سرزده خواهی نخواهی است امشب تمام شعرم اسیر دو راهی است این واژه های تب زده غرق تلاطم است در های و هوی تشنگی والعطش گم است باید ز حرم آب دلی شعله ور كنیم با چلچراغ اشك شبی را سحر كنیم باید دخیل دل پر جبرئیل بست آری به قلب معركه باید سفر كنیم پس از كدام حادثه باید شروع كرد پس از كدام واقعه صرف نظر كنیم میدان پر از صدای كف و طبل و هلهله ست خیمه اسیر شیون و آشوب و ولوله ست آرام دیده تری از دست می رود صبر و قرار مادری از دست می رود بی تاب می شود ز تلذی اصغرش با دیدن كبودی لبهای پرپرش در مشكهای تشنه نمی هم نمانده است آبی به غیر اشك دمادم نمانده است این اشكهای سرزده خواهی نخواهی است بانوی دل شكسته اسیر دو راهی است ماتم گرفته كودكش آخر چه می شود لبهای خشك سوره كوثر چه می شود یك جرعه آب گر چه دگر در خیام نیست او را توان خواهش آب از امام نیست با دست عمه هر گرهی باز می شود قلب علی هوایی پرواز می شود تا عرش دستهای پدر پر كشیده تا تا قله های عشق و شهادت رسیده، تا محشر به پا كند همه جا با صدای خود این بار با صدای رجز گریه های خود اما سپاه كوفه جوابش شنیدنی ست تصویر آب دادن این غنچه دیدنی ست چشمان تیر محو سپیدیِ حنجرش رحمی كند خدا به دل خون مادرش ای وای التهاب سه شعبه چه می كند با این گلو شتاب سه شعبه چه می كند تیری كه روی دست پدر كرد پرپرش حالا دخیل بسته به رگهای حنجرش این اشكهای سر زده خواهی نخواهی است حالا امام خسته اسیر دو راهی است اینگونه عاقبت پسر از دست می رود بیرون كشد سه شعبه سر از دست می رود یك گام رو به پیش و یكی پس رود حالا مردد است به سوی چه كس رود دیده میان قلب حرم اضطراب را دیده كنار خیمه غروب رباب را دیدند پشت خیمه پدر قبر می كَنَد قبری برای این دل بی صبر می كَنَد اما چگونه خاك بریزد بر این گلو بر چشم های بی رمق و نیمه باز او بهتر كه پشت خیمه ای آرام خفته است بهتر كه راز جسم نحیفش نهفته است بر ساحت تنش كه جسارت نمی شود اعضاش عصر واقعه غارت نمی شود دیگر به شام شوم تماشا نمی رود دیگر سرش به نیزه اعدا نمی رود تا شام و كوفه همسفر آفتاب نیست بر نیزه ها مقابل چشم رباب نیست این اشكهای سر زده خواهی نخواهی است شاعر هنوز هم به سر این دو راهی است گفتند كه نیامده دشمن به سوی او سر نیزه ای نبوده پی جستجوی او اما چه كرد كینه این قوم با تنش شد سینه شكسته ی ارباب مدفنش