
ماه رویان از عطش در پیچ و تاب كام ها خشكیده و دل ها كباب بر گل رخسارشان جاری گلاب ذكرشان با التهاب و اضطراب آب آب و آب آب و آب آب چهره ها بی رنگ چون مهتاب بود عكس اصغر روی موج آب بود بلكه سقا هم دگر بی تاب بود مشك با او داشت دائم این خطاب آب آب و آب آب و آب آب اشك ها خشكیده دیگر از عطش می مكد انگشت اصغر از عطش