
ره آفتاب کج شد، به اشارهی نگاهت متغیر است ساعت، به زمان دل بخواهت تو به آسمان پناهی، شده فاطمه پناهت شده اهل خیر هرکس، زده کوه خود به کاهت که تو دستگیر مایی، که تو محشری به محشر ضربان ذوالفقارت، به تن خطر نشسته و کشانده لشگری را، روی خاک دسته دسته به مصاف چشمهایت، شده کفر سر شکسته چه به مدح تو بگویم منِ زار دست بسته خود شهریار گفته به تو این کلام بهتر علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سِوا فکندی همه سایهی هما را متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را به علی شناختم من بخدا قسم خدا را همه جا به هر بهانه سر نام توست دعوا چه به کوچهی مدینه چه به کربلای آقا برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را روی نیزه رفت و کم کم، بدنش ز تاب افتاد به همان زمان که دیگر، ز رویش نقاب افتاد به دل حسین آمد، غم روی سرخ مادر (میان آنهمه نیزه که رو به پایین است صدای زینب کبراست میرود بالا)