نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خوابیدن توی خرابه، باورش برام محاله ما که تابشو نداریم، چی کشیده اون سهساله پُره تاول شده پاهاش، خسته از یه راهِ دوره چشم به راهِ اون مسافر، چه قدر این بیبی صبوره یه روزی دستای اکبر، سایبونه رو سرش بود حالا فکر و گوشواره، یادگارِ اکبرش بود سرپناهش آسمون و، زیرِ سر خاکِ بیابون دختر شاه بوده یک روز، حالا یک گوشهای گریون یه روزی رو دوشِ عباس، مرکبِ همیشگیش بود حالا یک لباسِ پاره، این تمومِ زندگیش بود کودکِ ششماهه یک روز، همنشین و دلبرش بود حالا گهوارهی خالی، این تمومِ اصغرش بود تو که چشمات رنگِ دریا، تو که پهلوونِ جنگی قربون قدِ بلندت، عمو جون چقد قشنگی واسه بچهها تو خیمه، مث کشتیِ نجاتی لبِ تشنه تنِ خسته، میونِ نهرِ فراتی من همون رقیه هستم، که رو زانوت مینشستم با همین دستای خسته، گردنت حلقه میبستم نکنه که برنگردی، میدونی که چشمِ به راتم دیگه از تو آب نمیخوام، حالا تشنهی نگاتم رقیه، عشقت منو دیوونه کرد(۲)
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد