نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو را آورده ام اینجا كه مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریكی شبهای این ویرانه می ترسم تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی است كه تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت كرد بیا تا میهمان كنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت كوبیدند تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی كنار تو كه از انگشتر و خلخال صحبت كرد ؟ فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی اگر چه این لبی كه ریخته، بوسیدنش سخت است تقاضا می كنم یك بوسه مهمان خودم باشی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد