
تورا آورده ام اینجا كه مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریكی شب های این ویرانه می ترسم تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی فراقت گرچه نابینام كرده باز می ارزد كه یوسف باشی و در راه كنعان خودم باشی اگر چه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی است كه تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سالِ تو، سه سالش قسمتِ من شد یك امشب را نمی خواهی پدر جانِ خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر تشت می دیدم تو باید بعد از این قاریِ قرآن خودم باشی اگر چه این لبی كه ریخته بوسیدنش سخت است تقلا می كنم یك بوسه مهمان خودم باشی