
تو را آورده ام این جا كه مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریكیِ شب های این ویرانه می ترسم تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی اگرچه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی است كه تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد یك امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت می دیدم تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی اگرچه این لبی كه ریخته بوسیدنش سخت است تقلا می كنم یك بوسه مهمان خودم باشی