
بردن نام تو هر چند خطر داشت پدر دخترت عشق تو را مد نظر داشت پدر ذره ای ترس به دل راه ندادم زیرا دخترت مثل علمدار جگر داشت پدر عمه نگذاشت كه اطفال تو سیلی بخورند قافله در همه ی راه سپر داشت پدر چوب زد بر لب تو تا كه مرا زجر دهد این یزید از دل من خوب خبر داشت پدر آنقدر زیر لبم ذكر خدا را گفتم تا كه دست از سر لب های تو برداشت پدر بهترین وقت ملاقات خدا نیمه شب است دخترت وقت سحر قصد سفر داشت پدر