
باور نداشتم كه بیایی برابرم امشب تویی برابر من نیست باورم هرچند بالِ پر زدنم را شكسته اند اما برای با تو پریدن كبوترم دستی نمانده حلقه كنم دور گردنت مویی نمانده تا بكشی شانه برسرم از شعله های بام فقط پلك تو نسوخت آتش گرفت دامنم و سوخت معجرم حتی برای ناله زدن هم امان نداد دستی كه خورد بر رخم و كرد پرپرم امشب رسیده ای به تماشای مادرت امشب رسیده ای به نفسهای آخرم