نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

یا اباعبدالله ... میخواستم بزرگ شوی، علی اکبری شوی شاید عصای پیری یک مادری شوی کی دیده شش ماهه رو بیپناه بشه که آغوشِ یه بابا قتلگاه بشه حَرمَله که سفیدیِ گلو رو دید یه جوری زد روزِ حسین سیاه بشه راهو روزِ روشن گم کرده یه قَدَم میره و برمیگرده هِی میگه شاید هنوزم زندست تَنِ بچم چرا انقدر سرده سَرت روی دستم افتاده و حالا جوابِ ربابو چی بِدم خدایا لالایی لالایی لالایی ...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد