نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

اولِ راه که این بام به بامش خورده آخرش هم به خدا حُسن ختامش خورده کاش فوراً خبرم را برسانند به او مانده در راه فقیری که به نامش خورده رفتهایم از نظر و خاطر صیّاد چرا؟ ما که حتی نگرفتیم به دامش، خرده سخت مجنون شدهایم عقل اگر بگذارد که فقط الحق به ما سنگ تمامش خورده ذکر ما هر شب و هر روز حسن بوده و بس لب ما هر شب و هر روز به جامش خورده ما به امید مساوات به خاک افتادیم چشم ما تا به زیارت به سلامش خورده تا ابد ایل و تبارش همه مجنون شدهاند گوش هر کس به بلندای مقامش خورده چقَدَر دل، سَر خوان کرمش حاضر شد یکی از آن همه دیوانه همین شاعر شد بس که ویرانه شدم طعنه به آوار زدم بس که دیوانه شدم دست به هر کار زدم من کِی از سجده به سویش سخنی خواهم گفت؟ چون رسیدم به حقیقت، رَه انکار زدم مستحب است در این ماه حسنجان گفتن من از این باده رَجاعاً دَم افطار زدم خبر آمدنش را همه جا پخش کنید خبر آمدنش را همه جا جار زدم گفته بودم که بیاید سر و جان خواهم داد خویش را آمد و اَلوَعده وفا دار زدم شورِ هر عارفِ وارسته نگاه حسن است نورِ هر عالم برجسته نگاه حسن است ترسی از غصّه ندارد دل اگر درک کند به دلِ غمزده پیوسته نگاه حسن است هر سَری مست حسین است خودش میداند از ازل بیدل و پا بستِ نگاه حسن است قاسم از دستخطش رفت به میدان یعنی پَر پروازِ همه دستِ نگاه حسن است
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد