
شکرُ للّه اگر زبان دارم طبع آیینیِ روان دارم خاکیام، میل آسمان دارم بال اگر نیست نردبان دارم شاعرم، بر زبان من عشق است شکر، نام و نشان من عشق است *** عشق اگر هست در یَمُت یَرنیست من اویسم وفای من قرنیست دل من چون عقیقها یمنیست خون دلم پس مرام من حسنیست هرکجا عشق خیمه زد وطن است شکرُ لِلّه امام من حسن است *** ما به توحید از خدا گفتیم در نبوّت ز مصطفی گفتیم در امامت ز مرتضی گفتیم در کرامت ز مجتبی گفتیم ما مسلمان این قبیله شدیم وَبتَغوا را اِلیالوسیله شدیم *** ذکر ماشد به هر کلام، حسن نیّتِ ما به هر سلام، حسن بر زبانها علی الدّوام، حسن کن نگاهی به ما، امام حسن دل ما خون شد ای بقیع نشین! یا کریم آمد ای کریم! ببین *** (پا کشیدی تو از مناظره؟ نه)۲ ترس داری تو از مخاطره؟ نه صلح کردی ولی مذاکره، نه در بقیعی ولی محاصره، نه آل وهّاب کمتر از آن است که ببند زِ شیعیان تو دست *** ما تو را در خطر نمیبینیم دشمنت را قَدَر نمیبینیم دیگر از سَم ضرر نمیبینیم بر سر نیزه سر نمیبینیم که بقیع تو خوش سرانجام است پایتخت جهان اسلام است *** کو؟ ندیدند در جدل چه گذشت؟ سالها بر سر ملل چه گذشت؟ یا ندیدند در جمل چه گذشت؟ بر سر وارثِ هُبل چه گذشت؟ حسنی زادهها فراوانند وای اگر تیغ را بجنبانند ***