نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

همه اول ماجرا حاضرند ملاک آخر ماجرا بودن است فدای غلامی که ماند و نرفت سعادت غلامِ شما بودن است ببین آرزوی دلِ مادرم شب جمعه در کربلا بودن است فقط چارهی کَفْن و دفن تنت به جای کفَن بوریا بودن است **** صدا زد عقیله در آن های و هو خجالت بکِش شمر بیچشم و رو ببین گریهی دخترش را، برو ببین ضجّهی مادرش را، برو چه میخواهی از این شهید غریب بُریدی تو دیگر سرش را، برو حسینم بزرگِ بنیهاشم است برهنه نکن پیکرش را، برو النگوی من را بگیر و دگر رها کن تو انگشترش را، برو اجازه بده تا ببوسم کمی گلو و رگ و حنجرش را، برو خیام حرم را که آتش زدی ببین ترس نیلوفرش را، برو **** هفتپشتم به سرِ سفرهی آل حسن است که جهان ریزهخور جاه و جلال حسن است ما که یک عمر فقط نان حلالش خوردیم خون ما پس همهی عمر حلالِ حسن است در دل فاطمه هر لحظه مقرّب باشد هرکه در سینهی او نقش جمال حسن است سرِ ما پیش خداوند شرافت دارد که سرِ ما همه بر خاکِ خیال حسن است عمر آن است که با یادِ عزیزت برود عمرِ عشّاق فقط قال و مقال حسن است ما گدایش شده و گردن او افتادیم که گدا هر چه کند باز وبالِ حسن است صاعقه بود جمل تا به خود آمد افتاد بعد از آن کارِ همه شرح خصال حسن است سال در سال حسن خرج عزا میبخشد اول ماه مُحرّم سرِ سالِ حسن است رزق اشک است، خلوص است، گذشت است، ولی هر چه رزق است همه از پَرِ شال حسن است لحظهی آخر خود روضهی عاشورا خواند گریه میکرد که این گریه مجال حسن است با پسرهای خودش کربوبلا حاضر بود همه گفتند که در دشت جلالِ حسن است شش پسر را همگی پیشکشِ زینب داد پس هلالِ سرِ این ماه، هلالِ حسن است او غریب است، غریب است، غریب است، غریب گریهای هست اگر گریه به حال حسن است **** گوشهی خیمه شور و حالی داشت دیدهاش اشک لایزالی داشت دائماً از خودش سؤالی داشت دیشب او مژدهی وصالی داشت پس چرا راهِ رفتنم صد شد؟ التماسِ پریدنم رد شد؟ من که از عاشقان او هستم دستپروردهی عمو هستم حال که غرق آرزو هستم تشنهی جنگِ با عدو هستم کاش میشد مرا خطاب کند روی جانبازیام حساب کند کنج بستر که جای ماندن نیست میزنم پَر که جای ماندن نیست خیمه دیگر که جای ماندن نیست بعد اکبر که جای ماندن نیست گر بمانم زِ غصّه میمیرم آخر اذن جهاد میگیرم دستخطی اگر که رو بشود از برادر که گفتوگو بشود ذکر مادر که پیش او بشود زیر و رو سینهی عمو بشود آه، انگار پَر درآوردم من هم از عشق سر درآوردم وقت وقتِ فدا شدن است نوبت جنگ تن به تن است وقت رزم یل حسن شده است دشمن انگشت بر دهن شده است جای جوشن به تن، کفن دارم ارث بسیار از حسن دارم گفته بابا به من که قاسم جان گر چه من نیستم ولی تو بمان پیش پای عمو برو میدان جان خود کن برای او قربان سینهات را سپر برایش کن هر چه را داشتی فدایش کن گفت اگر نیزه خورد به پهلویت زیر سُمها شکست ابرویت یا اگر خون گرفت گیسویت جان که دیگر نداشت زانویت زیر لب روضهی مدینه بخوان روضهای از شکسته سینه بخوان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد